یک شهید، یک خاطره
جمالت را حفظ کن
مریم عرفانیان
از مسیرِ سرسبزِ روستا، بهطرف خانهای در بالای کوه میرفتم. قدمبهقدم صخرهها را تا آنجا پشت سر گذاشتم و علیاکبر را در حال نماز دیدم. داشت دعای دست میخواند و وقتی متوجة من شد، نمازش را تمام کرد. بعد از احوالپرسی گفت: «آسیه! از من راضی هستی؟»
با لبخندی جواب دادم: «مگه شما چهکار کردی؟ خیلی هم راضیام...»
در همین حال و هوا بودم که برایم دو آیه دربارة حجاب خواند؛ یکی در سورة نور و دیگری سورة احزاب...
سپس گفت: «بیبیجان، جمالت رو حفظ کن تا از شرّ چشم نامحرمان دور باشی و این حرفها رو به خواهرم نرجس هم بگو...»
صدایش در بلندای کوه پیچید و تکرار شد...
در همین حال و هوا بودم که از خواب پریدم! بعضی وقتها، خوابِ همسرِ شهیدم را میدیدم و هر بار نصیحتی برایم داشت...
روبهقبله نشستم و تا صبح برایش «حمد و قل هوالله» خواندم.
خاطرهای از شهید علیاکبر سالخورده مقدم
راوی: آسیه حسینی، همسر شهید